سلام//
رمضان نسيمي است که مي آيد وخيلي زود ،زودتر از آنچه فکرش را بکنيم،بار سفر مي بندد وتنها خنکاي آن براي ما مي ماند وروزه بهانه اي براي گريز از هر آنچه در طول سال رنگ وبوي عادت به خود گرفته ومارا مشغول مي دارد..رمضان ديگري هم گذشت. به همين آساني وسرعت.سختي جدايي از رفيق يک ماهه اي که به آن خو گرفته اي کم از جدايي از دوستان ورفيقان واقعي ات ندارد.گويي از چيزي ناراحتي ودلت تنگ است مثل دلتنگي هاي غروب جمعه.مي خواهي با خودش صحبت کني.با آنکه صاحب رمضان است وصاحب دل هاي رمضاني وبگويي تمام آنچه ته دلت مانده.بگويي که دلت تنگ مي شد برايش ومي خواهي تا رمضان بعد در کنارش باشي.زير سايه مهرباني ولطفش.گريه مي کني.اما نه گريه ناراحتي وغم... که در عين حال خوشحالي وشاد از اين در اين وزها وشب ها با او بودي وبه او گفتي هر آنچه زير چرخ هاي دلت سنگيني مي کرد يک چشمت اشک است ويک چشمت شوق گريه مي کني ومي خندي